تبليغاتX
ادبیات شرقی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

من از شاعره های خوشگل

خوشم می آید

چون زود معروف میشوند

و برای ما شعر می گویند

من از شاعره های زشت

خوشم می آید

چون زود خیاط می شوند

 و برای ما لباس می دوزند

من از شاعره های قد بلند

خوشم می آید

چون می توانیم

روی شانه هایشان سوار شویم

و از پنجره

شاعره های خوشگل را دید بزنیم

وقتی با شاعرهای معروف خلوت کرده اند

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 10:54 | 
کتانی ام لی لی می کند روی جدول

پرنده ای خریده ام

که خودم خیلی بیشتر از او می پرم

خم می شوم بند کفش هایم را ببندم

می گذارم رفتگر باسنم را دید بزند

سر بلند می کنم که راه بیافتم

راننده می تواند چشم بدوزد به سینه هایم

می خواهم ساک دستی ام را بلند  کنم

اما تو از نیم رخم چه می فهمی جز مشتی اراجیف؟

پرنده ای از بالای سرم عبور  می کند

آنقدر بی اهمیتم

که حتما اصلا به من فکر نمی کند

او آزاد است

آنقدر آزاد که میتواند بیاید

درون ساک دستی ام

و با این پرنده همخوابه شود  

پرواز کند

و  برود

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 17:34 | 
ما دوباره مازیار را در جازما پیدا کردیم پس...

 

http://jazma.org/maziar/arefani.htm

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 22:32 | 

 

 

دیروز یکی پلک هایش را در بغلم بست که پر ازمرفین بود

و من بوی تند الکل را از لای لبهایم

می فرستادم لابه لای تنش

اما پنجره برهنه بود

و دو کودک بازیگوشش

داشتند برایم شکلک در می اوردند

رختاویز برهنه بود

یخچال برهنه

کم کم شب شد

کم کم روز

رفتم  کمی توت فرنگی بخرم از چهار شنبه بازار

و سوار ماشینی شده ام

که صد وبیست تا سرعت از ان محله دارد دور می شود

مثل پیراهن هایی که از ان رختاویز رفته اند

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:15 | 

بادی که پرده را کنار زد

 تنم را لخت تعارف همسایه کرد

دخترم ازعروسک بازی

رفت پی مشق های شبانه

و انها دو نفر بودند

مثل دو گلوله از تفنگ دشمن

که یکی سینه هام را خونی کرد

دیگری کمرم را

ولی دخترم می نوشت

            جنگ ...

               جنگ ... 

                     تا...

                        پیروزی...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:12 | 

 

 

من روزاولی که به دنیا امدم

منشی اداره ای بودم و

همه فکر می کردند

 از بلوچستان کوچ کرده ام

برای ساختمان های بلند تهران

 

به جای مدرسه

 رئیس اداره

می خواست دست هایم را بگیرد و

وقتی توی تنم وول می خورد

من فاحشه بودم

 

دانشگاه نرفتم

اما حشیش نخ نخ بار شد ...

 

روزی که برگشتم بلوچستان

مادرم برای اولین بار مرا دید

گفت چطوری ستاره؟

من اما گفتم سحرم

 

این روزها قرار است همینجا بمیرم

در همین بلوچستان

به شکل نوزادی

که روز به روز کوچکتر می شود

 

 

سه قطره ی زرد رنگ ریخته بر کف اشپزخانه

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:57 | 
 

 

 

 

دندانها گره خورده به پستان ها

پاها لای پاها

سر هفت سینی که همه سین هاش سر برهنگی ست

ما هفت دختر فاحشه ایم

دیشب ما را تف کرده توی خانه ی مردی هیز

که انگشت هاش را با عسل می خورد

عسل را از گونه ی من

نان را از لب بغل دستی ام

 بالا و پایین می روم در بغلش

مثل کشتی نوح می شود

و ما اخرین بازماندگان نسل انسان

 شش میمون هم گوشه ی اتاق همجنسبازی می کنند

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:43 | 
 

یک بوسه می ایم با تو

جان می دهم در تخت ات

قرص های اعصاب

روانی ترم می کند

 دکمه ی پستان هام خیس

خیس شده از خون تازه ی تو بر چپ صورتم

گر گرفته ام

انگار داری به من تجاوزمی کنی؟

نه؟!

گاوئ که در تو راه می رود

عاشق بوسیدن من است

نبود که ندوشد مرا از عقب و جلو وچپ و راست

پهلو به پهلو

چهره در چهره

از اقای عوضی تا خانمی که دارد پاهایش را برعکس باز می کند

یک سینه بند عریان فاصله است

که ان را هم مگسی پر می کند

من گاوم عزیزم

مرا بدوش!!!

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:32 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar