تبليغاتX
ادبیات شرقی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

من از شاعره های خوشگل

خوشم می آید

چون زود معروف میشوند

و برای ما شعر می گویند

من از شاعره های زشت

خوشم می آید

چون زود خیاط می شوند

 و برای ما لباس می دوزند

من از شاعره های قد بلند

خوشم می آید

چون می توانیم

روی شانه هایشان سوار شویم

و از پنجره

شاعره های خوشگل را دید بزنیم

وقتی با شاعرهای معروف خلوت کرده اند

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 10:54 | 
کتانی ام لی لی می کند روی جدول

پرنده ای خریده ام

که خودم خیلی بیشتر از او می پرم

خم می شوم بند کفش هایم را ببندم

می گذارم رفتگر باسنم را دید بزند

سر بلند می کنم که راه بیافتم

راننده می تواند چشم بدوزد به سینه هایم

می خواهم ساک دستی ام را بلند  کنم

اما تو از نیم رخم چه می فهمی جز مشتی اراجیف؟

پرنده ای از بالای سرم عبور  می کند

آنقدر بی اهمیتم

که حتما اصلا به من فکر نمی کند

او آزاد است

آنقدر آزاد که میتواند بیاید

درون ساک دستی ام

و با این پرنده همخوابه شود  

پرواز کند

و  برود

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 17:34 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar