تبليغاتX
ادبیات شرقی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

 

من روزاولی که به دنیا امدم

منشی اداره ای بودم و

همه فکر می کردند

 از بلوچستان کوچ کرده ام

برای ساختمان های بلند تهران

 

به جای مدرسه

 رئیس اداره

می خواست دست هایم را بگیرد و

وقتی توی تنم وول می خورد

من فاحشه بودم

 

دانشگاه نرفتم

اما حشیش نخ نخ بار شد ...

 

روزی که برگشتم بلوچستان

مادرم برای اولین بار مرا دید

گفت چطوری ستاره؟

من اما گفتم سحرم

 

این روزها قرار است همینجا بمیرم

در همین بلوچستان

به شکل نوزادی

که روز به روز کوچکتر می شود

 

 

سه قطره ی زرد رنگ ریخته بر کف اشپزخانه

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:57 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar