تبليغاتX
ادبیات شرقی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

 

دیروز یکی پلک هایش را در بغلم بست که پر ازمرفین بود

و من بوی تند الکل را از لای لبهایم

می فرستادم لابه لای تنش

اما پنجره برهنه بود

و دو کودک بازیگوشش

داشتند برایم شکلک در می اوردند

رختاویز برهنه بود

یخچال برهنه

کم کم شب شد

کم کم روز

رفتم  کمی توت فرنگی بخرم از چهار شنبه بازار

و سوار ماشینی شده ام

که صد وبیست تا سرعت از ان محله دارد دور می شود

مثل پیراهن هایی که از ان رختاویز رفته اند

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر شرقی در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:15 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar